مهم نیست چندساله باشی. گیرم که شناسنامه ات نشان دهد چهل ساله شده ای. چهل سالگی هم یک اتفاق ست مثل سی سالگی یا بیست سالگی. اصلا اعداد و ارقام که نمی توانند آدم ها را به اسارت خودشان درآورند. من امروز در چهل سالگی، درست مثل کودکی هایم ، مثل نوجوانی، مثل وقتهایی که دیوانه وار عاشق بودم، مثل همه ی روزهای دیگر زندگیم، زندگی می کنم. بگمانم تا هرجا که عمر یاری دهد، درست مثل همین امروز، بتوانم عاشق باشم، بتوانم مثل همه اوقات زندگیم مثل یک آتشفشان طغیان کنم،و حتما حتما قادر خواهم بود مثل همه روزهای عمرم دراوج عصبانیت، ناگهان فروکش کنم و در اوج نفرت در میان ناباوری دیگران، ببخشم و از بخشیدن هایم، سبک و شاد شوم .من امروز مثل همیشه ی همیشه ی زندگیم عاشق رنگهای شاد و زنده ام،عاشق آرایش صورتی، عاشق لباس های یقه باز، عاشق بازی با رنگ ها.
چهل سالگی هم یک شروع است، مثل همه ی اولین های زندگی. این یکی باشد اولین روز دهه ی پنجم! با وجود همه ی راه های نرفته، کوهی از کارهای به انجام نرسیده، خروارها آرزوی بزرگ، و شوق عظیمی برای زندگی.
من هنوز مثل همیشه با لجاجت به آرزوهایم فکر می کنم. به جستجوی راهی برای آنچه که در پی آنم. به آغازی تازه. حتما راهی خواهم جست.
چهل ساله شدن خیلی آسان تر از آن چه خیال می کردم، بود.
تا به حال این همه آدم غول پیکر هم اندازه که قیافه های شبیه داشته باشند و حتی اندازه ی ریش های کثیف و شکلش هم یکی باشد ندیدم. مانور قدرت بود. دهها موتور که روی هرکدام سه آدم غول پیکر نشته بودند و توی خیایان های هدف نعره می کشیدند. حتی اجازه نمی دادند دو سه نفر هم با هم گره بخورند. برای همین است که ایران، تهران است. توی شهرهای کوچک خیلی زود شناسایی می کنند، خیلی زود پیدا می کنند، خیلی زود متلاشی می کنند. امروز هم خیلی زود، خیلی زود، متلاشی کردند. اما نفهمیدند، همانطور که هیچوقت نمی فهمند، که با آن مانور کریهشان، با آن زوزه های نفرت انگیزشان چقدر نفرت توی دل های مردم کاشتند.
من باور دارم که تک فرزندها برخلاف تصور عوام که "یکی یدونه یا خل میشه یا دیوونه" آدم هایی هستند که راحت تر می توانند گلیم خود را از آب بکشند بیرون، اعتماد به نفس بیشتری دارند و مستقل ترند.
این ها را گفتم که بگویم من از تکیه گاه متنفرم. این که کسی باشد که آدم وقت سختی ها بهش دل خوش باشد چیز دیگری ست، اما وجود تکیه گاه، استقلال آدم ها را ازشان می گیرد، و حالا می بینم که من این بلا را سر پدر و مادر آورده ام.
من بدون این که بخواهم، بدون اینکه بفهمم، کم کم و آرام آرام کاری کردم که شدم تکیه گاه پدر و مادر، و حالا یک وقتی به خودم آمدم که پدر و مادر برای انجام هرکاری به من وابسته شده اند و من، تنهای تنها مانده ام با حجم زیادی از کارها که گاهی احساس می کنم این قدر زیر بارشان خم شده ام که نزدیک است بشکنم.
وقتی آدم هایی را می بینم که همسن و سال آنها هستند و مجبورند کارهاشان را خودشان انجام دهند تازه می فهمم چه بلایی سرشان آورده ام. من از با آنها بودن، از انجام کارهاشان ناراحت و دلزده نیستم. هربار که احساس خستگی و درماندگی می کنم، به این فکر می کنم که وجودشان برای من و پسرها چه نعمتی ست. اما از این آزرده ام که باعث شدم توانایی هاشان را از دست بدهند. بس که خودم را توی هرکار کوچکی دخالت دادم و نگذاشتم بروند دنبالش. و نتیجه اش این شد که بی اهمیت ترین کارها افتاده روی دوشم و من گاهی به معنای واقعی وقت کم می آورم برای انجام کارها، و تازه می فهمم چقدر تنها هستم.
گیله مرد همیشه همراهم بوده در طول این مسیر. حتی اگر توی بعضی از کارها نتواند کمکی کند، همین که سد راهم نمی شود، همین که کاستی هایی را که از گاه و بیگاه نبودنم بوجود می آید تحمل می کند و خم به ابرو نمی آورد و نمک روی زخمم نمی پاشد باید ممنونش باشم. ممنون او و پسرها که حالا دیگر می توانم روی کمکشان حساب باز کنم. اما چیزهایی هست که فقط به خودم مربوط می شود. تصمیماتی که فقط من باید بگیرم. من به عنوان فرزند، و آن وقت است که می فهمم چقدر تنها هستم. این که کسی نیست که حس مشترکی با من داشته باشد، و من نتوانم احساسم را آنطور که باید بهش بفهمانم خیلی سخت است. و آن وقت است که دلم تنگ تنگ می شود برای خواهر یا برادری که هیچوقت نداشتم.
آخ نمیدانی چقدر کیف دارد آدم از خواب بلند شود و نگران ناهار نباشد، نگران مهمان نباشد، کسی خانه نباشد که همش صدات کند، نگران تمیز کردن خانه نباشد، نگران کارهای بیرون نباشد و اصلا نگران کشتن ساعت ها هم نباشد. واقعا دارم لذت می برم. لذتی که ماه ها ازش دور بودم.چقدر کیف دارد هی بروی روبروی تلویزیون دراز بکشی و کانال ها را عوض کنی و هی بیایی پشت کامپیوتر وبگردی کنی.امروز روز خوبیست. حتما روز خوبی ست چون من نگران نیستم. هرچند که صبح وقتی بلند شدم درست به اندازه سه روز ظرف نشسته توی سینک ریخته بود و من با آرامش شستمشان. برعکس همیشه اصلا حرص نخوردم که کارهای دیگرم مانده. که ناهار باید بپزم، که خانه خاک گرفته و دخترک رفته مشهد. که کلی خرید دارم که باید انجام شود. نه، امروز روز من است. به این آرامش احتیاج دارم. کارها انجام می شود. کمی دیرتر.مهم نیست.من ماه هاست از آرامش دورم. امروز آرامم، با وجود همه ی کارهای انجام نشده، با همه ی مشکلات حل نشده. امروز روز خوبی ست.
خواب عجیبی بود، خواب دیدم یک سگ بزرگ وحشی را انداخته اند به جان من. من از ترس نزدیک است قالب تهی کنم و روبروی من تپه ی بزرگی ست که فوج فوج آدم می آید رویش می ایستد تا این صحنه را ، صحنه ی پاره پاره شدن مرا نگاه کنند. مرا هم محکم نگه داشته اند تا مبادا فرار کنم. سگ تا دندانش به بدنم می رسد کوچک و کوچکتر می شود و تعظیم می کند و آنهمه آدم همه متواری می شوند. توی خواب یاد داستان ابراهیم و آتشی که گلستان شد می افتم و وقتی از خواب می پرم صورتم از اشک خیس است.
تمام این مدت تلاشی سخت را بر ترس و ناامیدی درپیش گرفتم. تصمیم گرفته بودم دیگر از غم هایم اینجا ننویسم. اما من همیشه در مورد خودم و نه درمورد دیگران عهدشکن خوبی بودم. روزها، هفته ها و ماه های عجیبی ست.مثل هوا بهاری متغیر و رنگارنگ.گاهی من بر ترسها و نومیدیهایم غلبه می کنم و گاهی آنها بر من.وقتی من غالبم، لحظاتم شاد و زیبا و خودم سبک و رها می شوم و پرحرفی را از سر می گیرم، و وقتی آنها غالب می شوند دائم بغض می کنم و ساکت و نگرانم. کشمکش غریبی با خودم دارم. کشمکشی برای حفظ آرامش خودم و خانواده، و تلاشی غریب برای پنهان کردن نگرانی هایم.
خیلی سخت است وفتی از صبح که بلند می شوی همش با خودت حرف بزنی و خودت را آرام کنی و خودت را نصیحت کنی، اما با همه ی سختی این راهی ست که ماه هاست در پیش گرفته ام. هرگز مثل این روزهایم ساکت نبودم، بس که در درونم با خودم حرف می زنم و به خودم امید می دهم. هرگز مثل این روزها در اوج ناامیدی امیدوار و در اوج امیدواری ناامید نبودم.
کلاف زندگی گاهی بدجوری گره می خورد و پیچیده می شود، تا بیایی یک گره را باز می کنی می بینی چندین گره ی دیگر درست شده، اما با همه ی این ها عاشق زندگی هستم.اما حالا یک فرق اساسی با گذشته کرده ام.اعتقادات نصفه و نیمه ام ترک عمیقی برداشته. باور کن از روی خستگی و ناامیدی نیست. این روزها که کمتر حرف زدم و بیشتر ساکت بودم به خیلی چیزها فکر کردم. شاید روزی به نتیجه ای دیگر برسم، اما امروزم بر این باورم که هرچه در کتاب های تعلیمات دینی و صحبت هاشان چپاندند توی مغزمان راهی برای خرسواری بیشتر از ما بود.هیچ عدلی در این دنیا وجود ندارد، و هیچ نظمی. والسلام
بلد نیستید، اقلا بیکار بشینید. وقتی تغییراتتان همیشه کند کردن کارهاست ، پس تغییر بخورد توی فرق سرتان. بگذارید همان گندکاری های سال های پیش که دیگر شده روال ادامه پیدا کند. ما که بخیل نیستیم. بدمان هم نمی آید که به دست خودتان خرابکاری کنید، که نارضایتی درست کنید، تازه دلمان از خوشی قیلی ویلی می رود و کیلو کیلو قند آب می شود تویش.گاهی حتی برای ظاهرسازی هم نمی توانیم لبخندهای عمیقمان را که از این بلبشو می نشیند روی لبمان جمع کنیم.
اما وقتی یکی از راه می رسد و همین اول کار شروع می کند به انتقاد و انتقاد و انتقاد، و بعد توهین و تحقیر اینجا، هرچقدر می خواهی که خوشحال باشی از آمدن این روزها و روزهای سختی که انتظار آقایان را می کشد نمی توانی. دلت می سوزد. دلت می سوزد برای زحمتهایی که قبل ترها کشیدی و کشیدند. دلت می سوزد و برایت گران تمام می شود که بشینی و ببینی که چطور جایی که سالها در آن کار کردی، به بلوغ اجتماعی رسیدی، روزهای خوب و بد زندگیت را گذراندی، تحقیر می شود. خراب می شود، ویرانه می شود. روزهای بدی برایشان درراهست. چطور نمی فهمند؟
وقتی باران می آید انگار روح زندگی در من دمیده می شود. این باران دیگر نوید پاییز را با خودش آورده. نوید تمام شدن این تابستان جهنمی و بدشکل و نحس را.
آمدن پاییز، این باران جانبخش، بوی خاک، همه و همه شوق دوباره ی زندگی را در من بیدار می کند. شاید خصلت شمالی بودنم باشد، شاید به خاطر پاییزی بودنم و شاید هم یکی از دیوانگیهایم. هرچه که هست امروز زنده تر از روزهای پشت سر هستم، و امیدوارتر.
مادر که همسن و سال من بود سرشار از انرژی بود. یک زن صبور و مقاوم و خوددار و هنرمند و کدبانو. اگر برای فامیل و دوست و آشنا و همسایه اتفاق بد و ناگواری می افتاد به اولین کسی که خبر می دادند مادر بود. می دانستند آنقدر باتدبیر است که اوضاع را جمع و جور کند و به بقیه با آرامش خبر را برساند، هرکس که بیمار بود از مادر می خواست تا در کنارش بماند. هرکس عمل جراحی داشت مادر با او شب در بیمارستان می ماند و الحق که پرستار خوبی بود. علاوه بر همه خدماتی که در وقت سختی از دل و جان به همه می داد، معمولا بهترین لباس های فامیل دوخت مادر بود، بدون چشمداشت. معمولا هم وقتی اوضاع همه روبراه بود، مشکلی نداشتند، سالم بودند، خوش بودند، کسی به یاد مادر نمی افتاد. مادر در زندگی بسیار از خودش گذشته به خاطر دیگران. خیلی وقت ها خودش را فدا کرده به خاطر دیگران.مادر حالا شکسته و داغان و خسته ست. بیشتر کسانی که مادر بیشترین یاری را بهشان رسانده ، حالا حتی یادی هم از او نمی کنند.
من آن وقتها که خیلی جوان بودم از خدمات بی منت مادر لجم می گرفت و غر می زدم. حالا می فهمم طفلک برای قانع کردن من چه فشاری متحمل می شد. با خودم قرار گذاشته بودم مثل مادر نشوم.
حالا من در آستانه چهل سالگی خالی از انرژی هستم. بی رمق و خسته، اما انگار نمی شود دربرابر دیگران بی تفاوت بود. هرچه که می گذرد انگار شباهتمان بشتر می شود، فقط نمی دانم از آن همه انرژی مادر چرا ذره ای به من نرسید. من واقعا به آن همه انرژی نیاز دارم تا بتوانم مشکلات را بگذرانم، اما با این تن خسته ی بی رمق و لاجون چقدر می توانم تاب بیاورم؟
فردا که بیایم دیدنت ششمین دوشنبه ای ست که می آیم بیمارستان عیادتت. احتمالا هیچوقت درک نخواهی کرد که چقدر برای آدمها سخت است که عزیزی را در بیمارستان روانی عیادت کنند. اما مطمئنا این را می دانی که چقدر برایمان مهمی. من در هر دوشنبه ی وقت ملاقات و در تمام لحظه های دیگری که به یاد مظلومیتت می افتم زیر شکنجه ی روحی سختی قرار می گیرم، عزیزم. و هروقت که یاد خدا می افتم مات و مبهوت میشوم در کارش، که این همه صفات و اسم های قشنگی که دارد، حتی یکیش هم در زندگی تو جایی ندارد؟ احتمالا وقتی که داشته در مورد زندگی تو تصمیم می گرفته در اوج بی حوصلگیش بوده.
تو از من چند سال کوچک تر بودی و وقتی خیلی بچه بودی مادرت مریض میشود و مسئولیت خانه می افتد به دست های کوچولوی تو. دو تا برادر بزرگتر که آنها هم هنوز خیلی بزرگ نبودند و مادری که مریضیش شدید و شدیدتر می شد. همه ی فامیل از زرنگی و کاردانی یک دختر بچه تعریف می کردند. باور کن هر دفعه که پسرها وقت و بیوقت گرسنه می شوند یاد برادرهات می افتم که در دوران نوجوانی که مادرتان سخت بیمار بود با این گرسنگی های دم به دم چه می کردند و دلم آتش می گیرد.
کمی بعدتر که وارد دبیرستان میشوی، مادرت از درد و رنج خلاص می شود و شما می مانید با کوله باری از خاطرات تلخ بیماری مادر. فقط کمی بعدتر یک برادر سرباز و یک برادر دانشجو از خانه و از شهر می روند و تو می مانی با پدر که سر به هوا بود و خانه بند نمی شد. باز تنهایی و تنهایی و تنهایی.
دل می بازی و عاشق می شوی. به خیالت در بهشت به رویت باز شده. اما در یک غروب نحس گشت شما را می گیرد و پدرت را نمی توانند پیدا کنند و پدر و مادر تا نیمه های شب هرچه می کنند نمی توانند از آن جهنم خلاصت کنند و تو شب را با یک مشت آدم های جورواجور و بعضا خلافکار سر می کنی و کابوس آن شب برای یک عمر دست از سرت برنمی دارد. بعد از خلاصی از آن جای لعنتی عشقت هم تو زرد از آب در می آید و این در هم به رویت بسته می شود.
کاش به همین سادگی می شد غم هایت را توصیف کرد. اما مشکلات و سختی های ریز و درشت زندگیت خیلی بزرگتر و فراتر از گفته های منست.
اگر دوستی نداشتم که برایم از توهمات و هذیان ها و بیماری لعنتی خواهرش تعریف نمی کرد، شاید من هم مثل بفیه فکر می کردم که داری بازی در می آوری. اما من قبلا از این بیماری خوفناک شنیده بودم. می دانستم چه خوره ای ست وقتی بیفتد به جان کسی.
حالا از آن وقت که فهمیدیم بیماری، سال ها می گذرد و هربار که بیماریت عصیان می کند بر ما که دوستت داریم و بر برادر فداکارت که تصمیم گرفته همه ی عمر به پای تو و بیماریت بنشیند و بر پدر پیرت روزهای طاقت سوزی می گذرد.
هنوز وقت هایی که حالت خوب است همه از تو و خوبیهات می گویند. کاش همیشه خوب باشی. کاش وقتی این دفعه خوب می شوی دیگر هیچوقت عصیان نکنی. کاش خدا یادش بیاید که نگاهت کند.
دیگر هیچ چیز رنگ و طعم گذشته را ندارد. نه اینکه گذشته خیلی خوب و شیرین و خوش بوده باشدها. نه! بدجوری هم گند بود. اما گند را که هم بزنی بویش عالم را پر می کند. حالا هم از این بوی گند همه ی ما مشمئز شده ایم. همش یک جای کار ما لنگ می زند. هیچ چیزمان درست و حسابی نیست. پسرها می گویند چه گناهی کردیم که ایران به دنیا آمدیم. می گویم حالا خوب شد که افغانستان یا عراق به دنیا نیامدید. به گفته خودم هم اعتقاد ندارم. این جا هم یک مدل دیگری از همان جاهاست دیگر. کمی متفاوت تر. حالم به هم می خورد از این بازی کثیفی که شروع شده. از این که سرگردان مانده ایم درمیانه ی راهی که حالا دیگر حتی چگونگی پایانش هم مضطربم می کند. حالم به هم می خورد از سیاستی که با دروغ عجین شده، از دروغی که با دین لعاب کاری شده، از دینی که بازیچه شده. از ابطحی حالم به هم می خورد. هیچ هم فکر نمی کنم که دروغهایش دوست داشتنی ست و قهرمان است. من ازهمان وقت که چاپلوسانه مجیز خاتمی را می گفت و حتی اشتباهاتش را هم توجیه می کرد حالم ازش به هم می خورد. من حتی از آقای کروبی هم که شده شیرمرد راستگویی، حالم به هم می خورد. جناب کروبی بعد از سی سال به خودش آمده و دارد افشاگری می کند؟ خواب سی ساله عافیت باشد جناب شیخ!
آخ که دیگر دارم بالا می آورم از این نیرنگ بازی ها. من حالا دیگر حتی به موسوی و رسایش هم اعتقادی ندارم. شاید بهانه های خوبی باشند این آقایان برای ادامه، اما هدف نیستند. دوست دارم بدانند. خیال یک وقت برشان ندارد.
حالا دیگر من تنها و تنها معتقد به خون همه ی آنهایی هستم که در راه آزادی ریخته شد، آنهایی که هرچند بیگناه، هرچند جوان و کم سن و سال، هرچند بدون هیچ پیشینه ی سیاسی و لاف اصلاح طلبی، اما شجاعانه تاب آوردند و نیامدند اراجیف تحویل یک ملت بدهند. من فقط به خون همه ی آنها که بیگناه ریخته شد معتقدم و مطمئنم ، مطمئنم که این خون، خون بیگناه دامنگیر است. آخ سهراب! چرا فکرت از سرم بیرون نمی رود؟ چرا میان همه ی این ها که رفتند تو و مادرت اینقدر واضح حک شدید روی دیوار ذهنم پسر؟ دیدی فرجام؟ یک روز از نسل امروز نوشته بودی و از نسل بی حماسه ی ما. حالا دیگر نسل امروز هم امتحانش را پس داد. ایرانی جماعت اصلا نسل حماسه است رفیق! نسل بی حماسه نداریم در این ولایت.
درست زمانی که دلم لک زده بود برای ساحل محموداباد، انگار یک نفر دیگر از طرف من به حرف آمد و پیشنهاد رفتن به شیراز داد. گیله مرد هم بدون برو برگرد قبول کرد و خواجه ی شیراز هم ما را طلبید و اینطور شد که ما یکهفته رفتیم به قلب گرما و البته هم به من که قبلا فقط یکبار، آنهم زمانی که یک بچه ی ششماهه داشتم و حامله هم بودم رفته بودم شیرازو نتوانسته بودم حسابی شیرازگردی کنم، خیلی خوش گذشت.
تازه توی این سفر فهمیدم که پیش من از غرور ملی هم خبری نیست. یعنی واقعا نفهمیدم از چه چیز این تخت جمشید میشود احساس غرور کرد؟ این که هرچه ستون و مجسمه ی شکسته باقی مانده باشد و سالم هاش توی موزه های کشورهای دیگر باشد و کسی نخواهد که بداند چطور رفته، چیزی جز این را ثابت می کند که همواره این کشور توسط آدمهای بیعرضه اداره میشده؟ اینکه وقتی چندتا خارجی از جاهای خیلی معمولی عکس بگیرند دیده می شوند، اما ستون های به آن عظمت که باید با جرثقیل حمل شود جابجا می شوند و کسی نمی بیند چطور می شود غرور ملی آدم به جوش می آید؟؟؟
بیست و چند سال است که سهم ما از با هم بودن شده سالی چند روز. از این سالی چند روز هفت هشت سال اول را هم منها کن که دیدن همدیگرشده بود رویا برایمان. وقتی می آیی روزها بهتر می گذرند، حتی اگر روزهای خوبی نباشند. حتی اگر درست بعد از کودتا باشد و آن همه اتفاق تلخ بیفتد، حتی اگر گیله مرد سخت مریض باشد و تب دار، و حتی اگر نتوانیم یک پیک نیک کوچولو هم با هم برویم. بودنت اما همیشه خوب است و تسلی بخش.
سال هاست که به باعث و بانی دلتنگی هامان لعنت می فرستیم و همه ی لعن و نفرین هامان دعا می شود به جانشان و هی کلفت و کلفت ترشان می کند.
بچه هامان که کنار هم می نشینند و صدای خنده هاشان بلند می شود، بغضی می پیچد در وجودم که چرا این بچه ها باید از با هم بودن محروم باشند؟ چرا نباید لذت درکنار فامیل بودن را همیشه حس کنند؟ عادت کردیم که همیشه زندگی مان را به مرگ بگیرند و ما به تب راضی شویم.
به همیشه رفتن و همیشه دلتنگ بودن و همیشه انتظار کشیدن هم عادت کردیم. حالا باید فقط راضی باشیم که خبر هم را داریم، که هنوز هستیم، که هنوز جاسوس و مجرم و گناهکار شناخته نشدیم.... و لابد باید شکر کنیم.
شیوا جان(sheeva.blogfa.com) همه ی ما روزهای سختی می گذرانیم، شماها روزهایی سخت تر. دل تک تک ما با شماست و با خانواده هایتان. ارتفاع دعاها هم گویا این روزها کم شده و دیگر به جایی نمی رسد اما، یادت باشد ما همه با هم هستیم.
آن کس که سوگوار کـــرد خاک مـــرا
آیا شکست
در رفت و آمد حمله اینهمه تاراج؟
این
سرزمین من چه بیدریغ بود
که سایه مطبوع خویش را
بر شانههای ذوالاکتاف پهن کـــرد
و باغها میان عطش سوخت
و از شانهها طناب گذر کـــرد
این سرزمین من چه بیدریغ بـــود....
مدتی طولانی بود که وقتی نحوه ویزیت بعضی پزشکان را می دیدم می خواستم این پست را بنویسم اما وقت و حوصله نداشتم. کامنت آقای حبیبی در پست قبلی وادارم کرد که بالاخره بنویسمش.
وقتی در سنین 17-15 سالگی بودم تمام هم وغمم شده بود این که خوب درس بخوانم تا بتوانم در کنکور ، رشته ی پزشکی قبول شوم. خدا و خودم خوب می دانیم تنها و تنها دلیل این تصمیمم این بود که در آن روزهای سرد و تاریک جنگ و دست تنگی مردم، پزشکی شوم که از هیچ مریضی ویزیت نگیرم. تصمیم داشتم صندوقی بگذارم که اگر کسی دلش خواست و توانایی داشت هرچقدر که توانست در آن صندوق بریزد. حتی فکر این جا را هم کرده بودم که چون ممکن است پول برای حقوق منشی جمع نشود، از پدر که کارمند بازنشسته است و خیلی به حقوق من احتیاج ندارد به عنوان منشی استفاده می کنم. چنان در این نقش غرق شده بودم که تمام نگرانی من شده بود این که کرایه ی مطب را باید از کجا تهیه کنم. برای این قضیه هم راه حل هایی پیدا کرده بودم. مثلا یکیش این بود که حتما یک شغل دولتی داشته باشم که از حقوق آن بتوانم استفاده کنم. البته به روی پولی که در صندوق جمع می شد هم حساب می کردم.
حالا این که چرا پزشک نشدم، برای خودش یک داستان احمقانه است. داستان توجیهات کله خرانه ی دختر جوانی که خودش را علامه ی دهر می دانست. هم سن و سال های من باید خوب به یاد داشته باشند که در آن سال ها چطور تب پزشکی همه ی جامعه را دربرگرفت و چطور اکثر پدر و مادرها با صراحت می گفتند "پول فقط در پزشکی ست".
این که پزشکی در همه ی دوران شغل پردرامدی ست، شکی نیست. اما این که این قضیه ، به شکل یک انگیزه ی اپیدمیک در جامعه رایج شود حالم را به هم می زد. سال های جنگ بود و انقلاب فرهنگی در آغاز آن دهه دانشگاه ها را به تعطیلی کشانده بود و در آن سال ها، دانشگاه بعد از انقلاب هنوز نوپا بود. من بیزار بودم که همراه آن موج باشم. من از سال ها قبل تصمیمم را برای پزشک شدن گرفته بودم و حالا که باید عملیش می کردم انصراف دادم. تنها دلیلم این بود که نمی خواستم دیگران فکر کنند که من هم مثل آنهای دیگر درباره ی پزشک شدن فکر می کنم. التماس های پدر و مادر به جایی نرسید. کله خرتر و احمق تر از این حرف ها بودم. در همان روزها یکی به من گفت تو مثل ماهی سیاه کوچولویی. همیشه خلاف جریان شنا می کنی. سال های زیادی طول کشید تا پشیمان شوم. اما دیگر فایده نداشت.
حالا همه ی این ها را گفتم تا برسم به اینجا که این مدتی که با پزشکان زیادی در تماسم و رفتارعجیب و غریب زیادی از بعضیشان و نوع برخوردشان با بیماران می بینم همیشه ی همیشه از خودم می پرسم اگر من هم پزشک می شدم بالاخره همرنگشان می شدم؟ یا می توانستم به عهدم با خودم وفادار بمانم؟ و همیشه یک جواب پیدا می کنم که هرگز نمی توانستم بیمارانم را در غالب ابزار کاریا منبع کسب تناوبی و تصاعدی درامد ببینم .
آخر چطور می شود مریضی را که مستاصل است و از یک شهر دیگر تماس می گیرد جوابش را نداد تا مریض با شرمندگی از زحمت هزارباره ای که به این و آن داده از فامیل بخواهد که برود مطب و آنجا سی هزار تومان ازش بگیرتد که فقط دکتر بگوید مریض یک سونوگرافی انجام دهد و با خودش بیاورد؟ چطور می شود پزشکی با همراه مریضی که از 6 صبح تا 8 شب با مریضش در بیمارستان بوده تا عمل جراحی انجام شود، و خسته و کوفته رفته خانه که یک لقمه غذا کوفت کند و یکساعتی استراحت کند تا بتواند تا صبح با مریضش در بیمارستان بماند تماس بگیرد و بگوید همین الان پولی را که قرار بود بجز پولهای مقرر بیمارستان پشت دست به من بدهید باید بیاوری؟ می توانم تا فردا صبح از این نمونه ها را بشمرم.نه! هنوز مطمئنم که از جنس آنها نیستم.
پی نوشت بی ربط: فحش متداول من "آشغال" بود. حالا حیفم می آید به آنهایی که لایق فحشند بگویم "آشغال". حقیقتا کلمات در مسیر زمان معانی خود را از دست می دهند و گاهی کلمات پست قداست خاصی پیدا می کنند. فحش اینروزهای من "انی خر" یا "مثل انی" شده. چند روز پیش به یک آدم زبان نفهم گفتم دقیقا مثل انی. برای این که ثابت کند فرق دارد حرفم را گوش کرد و کاری را که می گفت غیرممکن است انجام داد.
نمی دانم چندمین بار است می آیم اینجا و می نویسم خسته ام. اما خسته ام، واقعا خسته. روزهای سختی را گذراندم. گیله مرد به مشکل بزرگی برخورده بود که همه فکر می کردند عفونت است و بستندش به آنتی بیوتیک های خیلی قوی. اما بعد از ده روز فهمیدند حساسیت به اینترفرون است که تدریجی به وجود آمده. اصلا حوصله ندارم که بنویسم برای فهمیدن این نکته چه پروژه ی پیچیده و پراسترسی را گذراندیم. الان در مرحله ی برزخ هستیم و هنوز نمی دانیم چه خواهد شد. هفته ی دیگر باید مشخص شود که دارو باید دوباره ادامه پیدا کند یا قطع شود و یا با دارویی دیگر جایگزین شود. تابستان خیلی گندی شروع شد. از تعطیلات تابستانی خبری نیست. حتی ساعت کارمان هم کم نشده. دلم یک مسافرت حسابی می خواهد که بدون نگرانی و دلواپسی شخصی، بدون اضطراب و بدون شنیدن خبرهای بد اجتماعی باشد. اما ظاهرا داغی تابستان امسال از هرجهت دامنگیرمان شده، و با توجه به شرایط خاص گیله مرد مسافرت ما هم شده رفت و آمد هفتگی رشت - تهران.
هر روز که می گذرد انگار شرایط زندگی سخت تر می شود. می خواهم اعتراف کنم که دیگر بریدم. علاوه بر همه ی مشکلاتی که دارم یک درگیری بزرگ ذهنی پیدا کردم. در همه ی سال های زندگی هرگز به مهاجرت به طور جدی فکر نکردم. در اوایل جوانی، آن وقتها که ازدواج وکالتی مد روز بود، حتی لحظه ای خودم را درگیر دو پیشنهادی که شده بود نکردم. بعدها با همه ی وسوسه ای که گاهی از شنیدن رفاه و آرامش آن طرف آب زیر پوستم می دوید عین سگ از مهاجرت، از دربدری، ازناتوانی از دست دادن داشته ها،و از تغییر می ترسیدم. کمی بعد تر با مسن تر شدن پدر و مادر دیگر حتی گوشه ی ذهنم هم تفکر مهاجرت وجود نداشت.
اما این روزها سخت به مهاجرت فکر می کنم. تمام روز در ذهنم دارم موازنه انجام می دهم. خانه و زندگی را جابجا می کنم. زندگی را که ذره ذره و بسختی به دست آوردیم جمع می کنم. با بدبختی ، با هزار جور خواهش و التماس ویزایی را که در همه ی این سال ها نتوانستیم بگیریم را می گیرم. باز باید یکیمان بماند. پسرها را با خودم راهی می کنم. همه ی این سال ها نشد، نمی دانم که چطور این بار که بزرگتر شده اند و به سن ممنوع الخروجی نزدیک تر، می شود. اما در ذهنم بالاخره یک کاریش می کنم. می رویم. در بدر می شویم. قصه تازه شروع می شود. چقدر باید آواره ی این جا و آن جا باشیم؟ چقدر باید با نگرانی سر روی بالش بگذاریم که کی مهلتمان تمام می شود؟ کی بیرونمان می کنند؟ چکار باید بکنم؟ چطور باید اقامت بگیریم؟ گیله مرد چه می کند؟ اصلا چطور قادر خواهم بود پدر و مادر را بگذارم و بروم؟ اگر نروم بچه ها چه می شوند؟ اگر بروم آن ها که دوستشان دارم، آنها که می پرستمشان چه می شوند؟ اگر بیرونمان کنند چطور باید یک زندگی هفده ساله را از نو ساخت؟ پولها که تمام شد باید چکار کرد؟ باید از یک جایی شروع کرد. اما از کجا؟
من دیگر بریدم. باور کنید. دلم می خواهد فرار کنم. من قادر نیستم مسئله را حل کنم. اما بدبختی اینجاست که حتی پاک کن هم ندارم که صورت مسئله را پاک کنم. من خسته م. خیلی خسته....
روزهای گنگ... امید... ناامیدی... نگرانی... اینترفرون... عفونت..... آنتی بیوتیک... باز هم عفونت... تزریق وریدی... باز هم عفونت... شاید حساسیت دارویی... نگرانی... نگرانی... قطع موقت اینترفرون... بیخوابی... کابوس... خنده های زورکی... زار زدن در دل... روزهای ملتهب پشت سر... روزهای مبهم پیش رو... تابستان داغ... افکار درهم... انتظار پنجشنبه... مردم خشمگین... خانه ای ملتهب از بیماری... اجتماعی ملتهب از دروغ، ملتهب از توهین... فردایی غیرقابل پیش بینی... فردایی هراس انگیز......
دوهفته است که بغضی غلیظ در وجود ما نشسته. دو هفته ی تلخ بر ما گذشته، همانند همین چهار سال تلخ ، همانند روزهای تلخ بیشمار این سرزمین. هرلحظه، خاطرات چهار هفته ی پیش قطار می شوند جلو چشمانم، در ذهنم و در خاطرم. وقتی عمق غم زیاد است مطمئنی گریه هم تسکینت نمی دهد. گریه گاهی حقیر است بر عمق غم.
مچ بند سیز بچه ها و پوسترها را که کنج اتاق می بینم، دلم فشرده می شود، برای همه ی چیزهایی که از دست دادیم. برای گل های پرپرشده مان.
یادها رژه می روند روی بند بند وجودم و آتشم می زنند.
یاد روزهایی که با دیدن هر ماشینی که یک روبان سبز داشت بی اختیار انگشتمان V میشد و لبخند می نشست روی لبهامان.
یاد روزهای پرامید و پرهیاهو. روزهای شاد. روزهای مطمئن. روزهای مهربانی.
یاد شب انتخابات. آخرین اس ام اسی که بهم رسید." به امید فردا با سی ملیون رای سبز". از یک دانشجوی قدیمی که دوست بود و عزیز بود. وقتی می آمد انگار پسر بزرگم را می دیدم که چند سال بزرگ شده. از مشکلاتی که هرروز بیشتر و بیشتر می شد، می گفت و می گفتم.
یاد آخرین اس ام اسی که دادم" وعده ی دیدار جشن پیروزی"
یاد روز انتخابات که صبح زود بلند شدیم و با امید رفتیم توی صف ماندیم تا در مدرسه را باز کنند.
یاد پدر و مادر که سالها بود رای نداده بودند و به اصرار ما رایشان را از طرف پسرها نوشتند تا جبران آنها شود که هنوز به سن رای دهی نرسیدند.
یاد خودمان که برنامه ی تهران رفتنمان را تا عصر عقب انداختیم تا نکند پدر و مادر تنبلی کنند و نروند رای دهند.
یاد صبح زود آن شنبه ی نحس که باید می رفتیم بیمارستان امام. نتیجه را شنیدیم و دلمان را خوش کردیم که اول صندوق های سیار را می شمرند و در صندوق های سیار امکان تقلب زیاد است و هنوز شهرهای بزرگ مانده.
یاد بیمارستان که به جز ما، همه از نتیجه خوشحال بودند و ما را که نمی توانستیم ساکت بمانیم چه بد نگاه می کردند.
یاد عصر اولین شنبه که همه چیز در ما خرد شد و فروریخت و بهتی غریب ما را دربرگرفت.
یاد روپوش سبزم که برده بودم تا در جشن پیروزی بپوشم. آخ، زهی خیال باطل.
یاد بوق های معترض و الله اکبر غروب اولین شنبه.
یاد یکشنبه ای که خس و خاشاک شدیم.
یاد دوشنبه ای که دریا شدیم.
یاد شنبه ای که خونین شد، سرخ شد، سیاه شد، جاودانه شد، برگی از تاریخ گلگون این دیار شد....
حالم هیچ خوب نیست. دلم گرفته، دلم یکهفته ست که گرفته، به وسعت ابرهایی که امروز آسمان شهرم را پوشانده. بغضی در سراسر وجودم پیچیده که درمان ندارد گویا. ما که چیز زیادی نخواسته بودیم. ما که به یک آدم غریبه ی مزدور، به یک جاسوس صهیونیست، به یک منافق خودفروخته ، به یک ضدانقلاب، به یک کافر ملحد، به یک ایرانی رفته از این دیار، دل نبسته بودیم. ما که دنبال تغییر بنیادی نبودیم. ما فقط به یک انقلابی مسلمان تندرو دهه 60 دل خوش کرده بودیم. ما فقط به یک آدم راستگوی متعهد دل خوش کرده بودیم که دهه 60، ما را با تندروی های دینیش خسته کرده بود. حالا ما مجرم شدیم؟ باختید آقایان، این دفعه را بدجور باختید. بزرگترین اشتباه این سه دهه را مرتکب شدید. به ما بد کردید، اما به خودتان بدتر.گفته بودیم به شما. نگفته بودیم؟
دو سه هفته ای بچه هامان باور کرده بودند می شود در این دیار هم شاد بود، اما حالا یقین کردند شادی در این دیار چه بهای هنگفتی دارد، خواستیم دموکراسی را که در کتاب تعلیمات اجتماعی شان خوانده بودند، برایشان معنا کنیم، اما آنها معنای زشت استبداد را آموختند، ما خواستیم دوستی و برادری را به بچه هامان بیاموزیم، شما اما کینه و نفرت را بدجوری بهشان آموختید. وقتی دوشنبه شب که تهران بودیم، ریختید توی مجتمع مسکونیمان و حدود دوساعت شکستید و زدید و گرفتید و بردید، عمق نفرت را در چشم پسرهایم دیدم و برخود لرزیدم. نگذاشتید حتی یک نسل در این سه دهه دوستی را و برادری را تجربه کنند.
دلم بدجوری می سوزد، برای بچه هایی که مفت از بین رفتند و برای خانواده هایی که مفت داغدار شدند. پسرک می گوید درخت آزادی خون می خواهد. این را درهمان شب سراسر وحشت گفت. در تاریکی. دلم هری ریخت پایین و خوشحال شدم که اشکم را نمی بیند. گفتم اما هروقت خونی پای آزادی ریخته می شود درخت استبداد تنومندتر می شود. این را از انقلاب بزرگ 57 فهمیدم. نتیجه آنهمه خون فقط 6 ماه آزادی بود طفلکم.
روزهای انقلاب را بوضوح به یاد دارم. روزهایی که خاطراتش جزئی از بهترین خاطرات زندگیم هستند. شخصیت مادر در خانواده ای سیاسی شکل گرفته بود. حزب توده دردهه 30 درخانه به خانه ی رشت نفوذ کرده بود و مادر هم در میان خانواده ای بود که از این نفوذ درامان نمانده بود. پدر هم عقاید سیاسی خودش را داشت. جبهه ی ملی در رشت پایگاه خوبی داشت و پدرهم در دهه 30 از دوستداران دوآتشه ی مصدق و دوستانش بود. قبل از انقلاب هرگز چیزی ازشان نشنیده بودم، یا می گفتند و من نمی فهمیدم. همان ترس از نفوذ افسانه ای ساواک به خانه ها و قضیه موش داشتن دیوار خانه ها بود شاید. اما در روزهای انقلاب خاطرات شنیدنی تعریف می کردند. در همان روزها همراه بودن من با سه دخترخاله ی دانشجو و انقلابی و وابستگی عاطفی من به آنها و خاطرات پدر و مادر، نگاه مرا که دخترکی 9ساله بودم به انقلاب دقیقتر کرد.
بعد از پیروزی انقلاب 57 و گذشت مدتی از آن و شروع درگیریهای سیاسی، بارها و بارها با لحنی مطمئن از مادر شنیدم که 30سال دیگر، انقلابی دیگر می شود. برای من که نوجوانی بیش نبودم، سی سال یک زمان بسیار بسیار طولانی بود. هرگز نمی توانستم 30 سال بعد را مجسم کنم.
1-یک پزو سراسرش پوشیده از عکس رییس جمهور است. در یک کوچه ی تنگ مرا که نصفش را رفته بودم مجبور به برگشتن می کند تا خودش رد شود.. خسته هستم و هوا گرم است و عصبیانیم کرده. وقتی از کنارم رد می شود بی اختیار از شیشه سرم را می اندازم بیرون و داد می زنم احمدی نژ*اد خر.
2- با دخترداییم از سر خاک دایی برمی گردیم. داریم خاطره ی آن 18 خرداد تلخ را برای هم تعریف می کنیم. برای اینکه توی ترافیک سنگین شهر گیر نکنیم، از کوچه پسکوچه های خیابانی که در منطقه ی محروم شهر است رد می شویم. گریه های بیصدای ما کم کم تبدیل به هق هق شده. توی یکی از این کوچه ها دوطرف بچه های 10-9 ساله به صف ایستاده اند. هرطرف عکس کاندیدای خودش را دردست دارد و با هم فریاد می زنند موسوی یا احمدی نژاد؟ من درمیان هق هق گریه با سروصورت قرمز و باد کرده سرم را می اندازم بیرون و داد می زنم موسوی، موسوی
عکس العملهام اختیاری نیست. آن دیوانگی که سالها گمش کرده بودم، انگار در من بیدار شده.
3-می روم دنبال بچه ها. نیمساعت زود رسیدم. تا حالا واقعا وقت نکرده بودم مثل دیروز توی شهر بچرخم. سر کوچه ی کلاس زبانشان ستاد موسوی و ستاد کروبی روبروی هم است. چه قیامتی ست. شب عید هم مردم اینقدر سرحال نیستند. با همه ی خستگی انرژی تازه ای می گیرم. پیاده می شوم کنار ستاد موسوی می ایستم. صدای بنیامین از ستاد کروبی می آید. پسرها و دخترهای نوجوان و جوان با قیافه های جورواجور تبلیغ می کنند. دوتا خانوم مسن همسن و سالهای مادر، اما قبراق و سرحال آمدند از ستاد مچ بند سبز بگیرند. بهشان لبخند می زنم. می گویند پرچم تمام شده. نمادانی کجا پرچم می دهند؟ دلم می خواهد با صدای بلند بخندم.
4-می بینم که بچه ها از کلاس بیرون آمدند. میروم توی ماشین تا بیایند. حدود نیمساعت گذشت و پیداشان نشد. می دانم رفتند داخل ستاد. می آیند با مچ بندهای سبزشان.
5- شهر آبستن حوادث است. به پسرها می گویم اگر درگیری شود، اصلا خوب نیست. می رسیم به خیابان خودمان. راه بندان وحشتناکی ست. دخترها و پسرهای شاد و خوش پوش وسط خیابان عکس های موسوی را پخش می کننند. بهشان لبخند می زنم و براشان دست تکان می دهم. میان این شلوغی چشمم می افتد به سه جوان که یک گوشه ایستاده اند و مات این صحنه ها هستند. تکیده و خسته اند. به نظر می آید کارگر ساختمانی باشند.به چه می اندیشند؟ شاید در دلشان به این همه سرخوشی همسن و سال هاشان غبطه می خورند. چیزی به قلبم انگار چنگ می اندازد.
5- پسرها خوشحالند که راننده اداره ی پدرشان که ساکن روستاست را دیده اند که پرچم سبز به آنتنش نصب کرده. شب زنگ می زند برای کاری. می پرسیم از اوضاع روستا، و می گوید روستایمان همه موسویند.
اما من نگرانم. هرچه می گذرد نگرانیم بیشتر می شود. از درگیری و عواقبش می ترسم، و می بینم که چطور آرام آرام بطرف درگیری کشیده می شویم. شهر آبستن حوادث است.
خوب می دانم وقتی آدم تصمیم بگیرد رای ندهد حتما ازنظر خودش دلایلش موجه است. من خودم 12 سال است در هیچ انتخاباتی شرکت نکردم. تحریمی نبودم، شاید با خودم لج کرده بودم. تا شب 18 خرداد هشتاد هنوز مردد بودم به رای دادن به خاتمی یا اصلا رای ندادن. خاتمی درطول چهار سال نتوانسته بود آنطور که باید مرا راضی کند و ازطرفی رقبایش را هم دوست نداشتم. بین رای دادن به او و اصلا رای ندادن مردد بودم که صبح زود هجدهم خبر رفتن ابدی دایی رسید. دایی میان آه عمیق ما برای همیشه رفت و ما را دلتنگ خودش باقی گذاشت. بقیه ی روز دیگر فرصتی برای فکر کردن به انتخابات نیود.
ما چهارسال سخت و پراز دروغ و نیرنگ را گذراندیم و از طرفی موسوی درهمه ی این بیست سال به دور از هیاهو بود و آلوده نشد و بهترین گزینه ی موجود است.
اگر در این کشور زندگی می کنیم، حتی اگر بقول خیلی از تحریمی ها مشروعیت نظام را هم قبول نداریم، ولی برای بهترشدن وضع خودمان باید رای بدهیم.از مریخ که آدم نمی آید، قدرت هم که بین آدم های عادی تقسیم نمی شود، حتی اگر افراد موجود را قبول هم نداریم، بهتر است بین بد و بدتر یکی را انتخاب کنیم.
اگر تصمیم داریم برای همیشه از کشور خارج شویم، فعلا تا زمانی که هستیم، حقمان است که دروغ نشنویم، ریا نبینیم و تحقیر نشویم.
اگر حتی در این کشور زندگی نمی کنیم حق داریم به جرم داشتن یک رییس دولت احمق درسرزمین مادریمان شرمنده نباشیم.
اگر هیچ کدامتان تصمیمتان عوض نشد و رای ندادید، قند توی دلتان آب نشود، مطمئن باشید انتخابات منحل نمی شود. حتی اگر شده با حداقل آرا، باز یکی رییس دولت می شود. یکی که شاید بدترینشان باشد، پس رای ندادن، فقط تحمل اوضاع را سخت تر می کند.
اگر با رای ما، فقط یک کتاب حسابی بتواند مجوز چاپ بگیرد و یک فیلم خوب اجازه ی اکران بگیرد، یک قدم به جلو برداشته ایم.
اگر فقط دانشگاههای ما تبدیل به قبرستان نشود، اگرفقط دستورات سخت سربازخانه ها در مدارس ما اجرا نشود، باور کنید یک قدم به جلو برداشته ایم.
اگر با رای ما فقط ریشه ی بیعرضه سالاری و فامیل بازی خشک شود باز یک قدم به جلو برداشته ایم.
باور کنید برای رسیدن به دمکراسی باید از همینجاها شروع کرد. راه رسیدن به دمکراسی، یک راه فضایی و پیچیده نیست. از همین راه های ساده شروع می شود. پس یا علی
عزیز من!
به شکوه آنچه بازیچه نیست بیندیش.
من خوب آگاهم که زندگی، یکسر، صحنه ی بازی ست;
من خوب می دانم.
اما بدان که همه کس برای بازی های حقیر آفریده نشده است.
مرا به بازی کوچک شکست خوردگی مکشان!
به همه سوی خود بنگر و باز می گویم که مگذار زمان، پشیمانی بیافریند.
به زندگی بیندیش با میدانگاهی پهناور و نامحدود.
به زندگی بیندیش که می خواهد باز بازیگرانش را با دست خویش انتخاب کند.
به روزهای اندوه باری بیندیش که تسلیم شدگی را نفرین خواهی کرد.
و به روزهایی که هزار نفرین، حتی لحظه یی را باز نمی گرداند.
تو امروز بر فرازی ایستاده یی که هزار راه را می توانی دید; و دیدگان تو به تو امان می دهند که راه ها را تا اعماقشان بپایی.
در آن لحظه یی که تو یک آری را با تمام زندگی تعویض می کنی،
در آن لحظه های خطیر که سپر می افکنی و می گذاری دیگران به جای تو بیندیشند،
در آن لحظه هایی که تو ناتوانی خویش را در برابر فریادهای دیگران احساس می کنی،
در آن لحظه یی که تو از فراز، پا در راهی می گذاری که آن سوی آن، اختتام تمام اندیشه ها و رویاهاست،
در تمام لحظه هایی که تو می دانی، می شناسی و خواهی شناخت،
به یاد داشته باش
که روزها و لحظه ها هیچگاه باز نمی گردند.
به زمان بیندیش و شبیخون ظالمانه ی زمان.
بیدار شو!
بیدار شو و سلام ساده ی مرا بی جواب مگذار!
"یادش گرامی"